آشفتگیه باید بخشید

حرف هــــــای دلــــــــــم

چشمان تو

دنیا همه شعـــر است

به چشمم اما ....

شعری که تکـــان داد مرا

شعر چشمان تو بود ....

 

خسته ....

من یک دخترم مرا پریشانی موهایت نه

مرا ته ریش خسته ات دیوانه میکند ....

 

خبر ندارد

غمی افتاده به جانم که درمانش را نمیدانم

دلم را برده یاری که از دلم خبر ندارد

 

خود هم نمیدانم

حالم خوب است اما ...

در حالت خنثی به سر می برم

نه خوشحالم

نه ناراحت

افسرده هم نیستم اما دلم گرفته است ...

نمیدانم به چه چیزی یا به چه کسی ...

گویی دنبال چیزی هستم که پیدایش نمی کنم ...

حتی نمیتوانم حالم را توضیح بدهم

خنثی هستم 

اما به اندازه تمام دنیا ( فکرررم ) درگیر است ... 

من حال این روزهایم را اصلا دوست ندارم ....