آشفتگیه باید بخشید

حرف هــــــای دلــــــــــم

....

سرم داره گیج می‌ره حس ضعف کردن دارم ..........چقدر حالم داره بد میشه

ادم

واقعا .........:/ من چکار کنم زندگی با همچین آدمی خدایا ی راهی بذار جلوم

من غمگینم من ناراحتم از این همه رفتار از این همه .....

فقط سکوت کردم فقط سکوت کردم

بدجور سکوت کردم ک اگر مننفجر بشه دلم :| بد منفجر میشه دق کردم ..نشستم تو حیاط کنج دیوار .....همینجور گریه میکنم

خدایا

من حاضرم کل عید از ۶ صب کار کنم تا ۱۲ شب فقط برای خاب خونه باشم .....

​​​​​تو دوس داری بیایی خونتون ولی من اصلا خونمون دوس ندارم ...

چقدر تنهام چقدر بی پناهم ....

💔🤌

خدایا میشه ؟ منو رها کنی

خدایا میشه کمکم کنی ....

خدایا دست از سرم میشه برداره؟؟؟

خدایا چکار کنیمممم چکار فقط بگو چکار کنمممم

ببخشین

ببخشید کم پیدام
از لحاظ روحی آمادگی یه ناامیدی دیگه رو ندارم.

خدا

خدایا خودت ک داری میبنی میشه ب من ی صبری بدی

بهم آرامش بدی

از کی نفس شده آدم بده ک بشینی ب آویز کردن خودش فکر کنه

آنقدر امروز پیش صابکارم زار زدم آنقدر گریه کردم

آنقدر گریه کردم ک دوس داشتم جونم در بیاد

واقعا

من واقعا تعجب میکنم ....نمی‌دونم چکار کنم

واقعا چکار کنم ؟

من دارم میپوکم من دارم اذیت میشم ....

چرا کسی حق نمی‌ده ب من .........

دیشب /امشب

فکر کنم با این اوضاع و برنامه های ک پیش داره میاد ...تو خونه از این ک هیچ تمرکزی ندارم نمی‌دونم چکار کنم

فکر کنم هرچمه بزنامه کاری ک قرار بود انجام بدم کنسل کنم بهتره ...

شعربازی

دلم امشب دلم میخواست برم شهربازی :|||| من ۱۹ ساله نرفتم شهربازی:/ .....آنقدر دلم میخاستااااااا

ولی نمیتونستم ...... واقعا باید بببخشم کاراتو؟

آشفتگیه باید بخشید

✨🤍

قربونت بشم خدا اینقدر حواسش به درست کردن چشمات بود که یادش رفت واست

مغز بزاره هیچ کار خدا بی حکمت نیست

امروز ( شیراز)

دیشب حرکت کردیم اومدیم شیراز صب رسیدیم حول هوش ۹ نیم خیلی اتوبوس دیر حرکت کرد تا خود صب چشم روهم نذاشتم خیلی ناراحتم

ن برا خودم برا خواهرم ....دکتر گفت باید عمل کنه

چشماش خون ریزی کردن شبکه قرینه اش

گفت باید عمل کنه

ظهر رفتیم مطب برگشتیم الآنم آنقدر حالش بد بود خوابید

هی بر میگردم نگاش میکنم من واقعا خودم هیچمن نگران خودشم ک روز ب روز بیماری بیشتری میگره

هزار بار گفتمش آنقدر فشار روحی شدید وارد نکن ب خودت میبنی الان خوب اینجوری شد دکتر میگه از سرش فشار وارد شده ...گفت بببرمش ی دکتر دیگ ک اصلا راضی نمیشه بره این دکتر

من واقعا چکار کنم راضی بشه بره مغز اعصاب ..چطوری رفتار کنم باهاش

فدا سرت

من از جمله‌ی « فدای سرت » خیلی خوشم میاد، بهم حس امنیت میده.

اینجوریه که فدای سرت داری گند میزنی به همه چیز ، فدای سرت غذا سوخت ، فدای سرت چای ریخت ، فدای سرت نمره‌ت کم شد ، فدای سرت نتونستی ، فدای سرت نشد ، نرسید ، نرفتی ، نیومد ؛ فدای سرت.

خدابزرگه

خدا بزرگه باید بریم شیراز خواهرم چشماش خون ریزی کردن ...نمی‌دونم چکار کنم واقعا

بلیط گرفتیم جمعه میریم

خدا بزرگه

داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم تازه ...چقدر خوبه ک یرسری رفیقا هستن

واقعا تحمل فشار این همه سخته .....

کاش

واقعا با خودم فکر میکردم کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم ....

الان

الان رسیدم خونه وای چقدر خستم چقدر

امدوم دیدم داداشم خونمونه♥️آنقدر کار دارم ک خودم نمی‌دونم ب کدوم برسم

بنظرم آدم وقتی میاد خونه باید خونه سکوت باشه ی سکوت آرامش باشه

ن این همه ..............جدال

عههه

اما تو قوی باش، هرچی هم شد تو کم نیار،
تو شکوفه‌یِ گیلاسی، عطرِ بهارنارنج، تو سبزی، تازه‌ای،
تکرار نشدنی‌ای، «تو کم نیار، تو قوی بمون.»

یادت نره

(یادت نره تو عزیز دل خدایی)

دیگه از این بهتر

سخته

چقدر تو خونه موندن سخته واقعا.....از صب نرفتم کارگاه کار نداریم امروز کلاسا آموزشگاه با کارگاه کنسل بود بخاطر آب هوا کرد خاک

دوست دارم برم بیرون حالم گرفته .....

سخسته چ میشه کرد فقط باید صبر کرد .....

........

غریب و.‌...آشنا.....

دلم

من هر شب دلم میخواد برم بیرون اما نه

میدونم کجا برم نه میدونم چرا باید برم

خب

خب امروز آنقدر تو کارگاه کار کردم کمی زودتر اومدم ساعت ۷ نیم زدم بیرون بعد رفتم خرید خونه بعد رفتم با خیاط شخصیم حرف زدم راجب کاری ک دارم انجام میدم چون واقعا من نمیرسم انجام بدم

کلی دارم همش تبلیغات میکنم نمی‌دونم چکار کنم

همین ک ذهنم اروم باشه برام خوبه

صب باید برم مرکز زینب زنگ زد گفت بیا مرکز من برم بازرسی اصلا دوست ندارم برم بهزیستی تا زینب برگرده ی افراد میبنم ک ناراحت میشم نمیتونم کاری کنم

بعد باید برگردم کارگاه کلی دوخت دارم خلاصه این ک

حالتون چطوره تا شما بیاین من ی مارکارانی برا فردام درس کنم 😍🫰

....

آقا من خسته شدمه خسته چرا کسی منم درک نمیکنه زندگی با آدم دو قطبی سخته

من آنقدر دیگ بهم فشار وارد شد آنقدر ک بلند شدم جیغ زدم داد زدم

منم آدمم منم خسته میشم

مگ من چقدر تحمل دارم بگم اشکال ندارع هر روز روز بعد یعنی چی چکار کنم

دوس داشتم ی دل سیر کتکتش بزنم ولی ی لحظه ترسیدم

واقعا سخته زندگی با همچین بیماری چرا کسی منو درک نمیکنه