جمعه
جمعه تا جایی خوبه که از خواب بیدار نشی
برای دندون...درد💔
جمعه تا جایی خوبه که از خواب بیدار نشی
برای دندون...درد💔
بهترین روزهای جوونیم داره به راکدترین و کدرترین حالت ممکن میگذره.
داشتم وب یکی رو میخوندم ک برام کامنت گذاشته بود
من واقعا حال ندارم کامنت تایید کنم بعدا همه باهم تایید میکنم
داشتم میگفتم چقدر غم دلش مث منه:(بذار الان باز میرم پیشش
چقدر تنهایی سخته
این که تکلیف زندگیت مشخص نیست
تو این وبلاگ دوتا از کسایی ک میشناسم امن ترین وب دارن وبشون دوش دارم بیشترین کامنت اونجا میذارم:/
ببین! همین که ما هر ماه با وجود پیاماس و پریود به زندگی ادامه میدیم، کارای روزمرهمون رو مثل قبل انجام میدیم و جوون سالمم به در میبریم، نشون دهندهی قدرتمونه.
میخام درد دل کنم مامانم مریضع
میخام درد دل کنم اجیم مریضع
میخام درد دل کنم بابام سرکاره دلم نمیاد
میخام درد دل کنم
برادرم پیش خانمه بچهاشه
میخام درد دل کنم اعتماد ب رفیفم ندارم
چرا چون دهن لقه
خدایا ارووووم کن
پناهم باش من چکار کنم
اینکه دلت گرفته باشه هیچکسی رو نداشته باشی باهاش درد دل کنی
اینکه
دلت لحظه ب لحظه شکسته تر میشه
:| میشه حواست ب منم باشه خدا
با برادر زاده ام رفته بودیم تو محله خرید کنیم رفتم براش چی خریدم بعد داشتیم رد میشدیم از رستوران
گفت عمه برام کباب هم میگیری
رفتیم تو
یادمه خیلی وقت پیش اومده بودم اینجا از جای دیگ سفارش میدیم معمولا برا مامان
من ک نمیخورم زیاد معده ام درد میگیره
کم میخورم
برا ابوالفضل گرفتم ولی نمیدونم چرا همه ب من نگا میکردن:) هم صندوق داره هم اون همکارش چرا آنقدر زوم میشی آقا:/ حس کردم صورتم نشستم یا کثیفه :/
ی کرم پودر کم زدم رژ ک نزدم :/
اومدیم بیرون ب ابوالفضل گفتم عمه من تو صورتم چیزی گفت ن چرا :|
ب خودم شک کردم :| حاجی من میدونم زشتم تو چرا آنقدر زوم میشی
روز یکشنبه وقتی حالم بد شد ی هو بردنم بیمارستان
دوتا سرم وصل کردن نوار قلبمو گرفتن
چقدر بذخودم آسیب زدم
هنور معده ام درد میکنه ولی خو بهتره از قبل
ظهری اومدم وب چی بنویسم صحفه برام باز نمیشد
الان هرچی فکر میکنم یادم نمیاد
چی خاستم بگم :(
دیشب آنقدر ناراحت. شدم ک معده ام باز عصبی شد
فقط یادمه وقتی ازم نوار قلب گرفتن بعد دوتا سرم بهم زدن دیگ
گیج شدم رسیدم خونه خابم برده بود چقدر دیشب خودم اذیت کرده بودم آنقدر آوردم بالا حالت تهوع داشتم
ارزش نداشت خدایی
ولی چ میشه کرد
ببین! همین که ما هر ماه با وجود پیاماس و پریود به زندگی ادامه میدیم، کارای روزمرهمون رو مثل قبل انجام میدیم و جوون سالمم به در میبریم، نشون دهندهی قدرتمونه.
«و آن حرفهایی را که برای تو نزدم، همه را گریه کردم.»
سر من داد نزنید؛ بلندیِ صداتون رعشه به تن و قلبم میندازه!
چرا اینطوریه همه چی
چرا هیچی درس نمیشه
هی داد بیداد میکنه هی باز شروع کرده ب سر صدا
همش یکی ب دو میکنه
واقعا دیگ خستم کرده
سرم مغزم خودم توان ندارم
به همه چی بی اهمیت بی حس شدم
مگ شما منو دیدی که میگید من خوشکلم؟؟؟
مگ فقط خوشکلا میرن سرکار
فکر نمی کردم ی روزی
این همه بخاطر کار دغدغم ناراحتیم
بخاطر کار اینجوری بشم
خدایا واقعا چقدر شرایط سختیه زندگی
واقعا یعنی چی
من کار میخامممممم:(
از صب تا حالا همش تو دیوار دنبال کار میکردم جای خوب نیست
نزدیک نیست
چقدر ذهنم درگیره واقعا
کاش کار پیدا کنم
من مسافرت میخوام، جمع دوستامو میخوام، آزادی میخوام، حال خوش بدون دغدغه میخوام. من زندگی میخوام. اینی که الان مشغولشم، صرفا زنده بودنه.
حالش باز ی هویی بد شد بردنش بیمارستان
استرس گرفتم نگرانم
دلم میخاد ی اتو بخرم برا کارم تو خونه کار نمدقیمتش۱۵ تومون خیلی گرونه واقعا کاش پول داشتم بدون هیچ دغدغهای وسایل کاری ک میخاستم بخرم کاش میرفتم سر کار هوف
خداروشکر همچین آدمی نیستم ب خانواده ام فشار بیارم باید برام بخرن
هروقت دارن برام چیزای ک میخام میخرن
خدا بزرگه نترس خدا پشت ماس
آنقدر حالم بده نمیدونم چمه بدن درد خیلی زیادی دارم
دوهفته هست قرصای تیروییدم نمیخورم
از صب خیلی بدن درد دا م بدنم سنگینه حس میکنم نمیدونم چرا شاید چون قرصامو نمیخورم
وقتی مامان عمل کردیم که از اهواز بریم نیاز ب پول اجاره خونه داشتیم
کیوسک مطبوعات ک داشتیم بابایی رهنش داد رفتیم جمع کردیم
خلاصه برگشتیم چی بعد بابایی کارشو عوض کرد آزاد
ب مرور زمان بقول خودمون کیکوسک ( دکه) بهش میگن دکه رو اجاره دادیم دیگ مرتب
گذشت تا چند ماه پیش ی اجاره اومد ی دوتا پسر بابایی رفت املاکی چی
ثبت کردن اجاره جدید از اول برج یک اومدن
وقتی بابایی راجبشون حرف میزد حس بد بهم دست داده بود بدون این ک بدونم کی هستن
نمیدونم کی هستن خلاصه
ی حس نفرت بعد گفتم
ن نفس تو دیونه ای
خلاصه گذشت ی هفته ای از ماه تیر ماه بابام ک میمود خونه میگفت دکه بستس فلانی جواب نمیداد
هم من هم مامانی بهش گفتیم حتما مشکلی داره نیستش گفت ن جوابم نمیده
گفتیم بابایی نترس هزارتا مشکل پیش میاد بنده خدا
گذشت روز بعد بی جواب روز سوم روز چهارم روز پنجم شد بابایی رفت ی مرده پشت دکه بود معتاد بود
بابام بهش گفت اینجا چکار میکنی
گفتش عه اومدی اینجارو بخری بالاخره مشتری پیدا شد
بابام گفتش مشتری چی
گفتش قرارع اینجارو بفروشن
بابام عصبی خون جلو چشاش گرفته بود مغازه ما دکه ما اونا صوری بفرشون
خلاصه بابام اومد خونه گفت اینجا دسیسه دارن مامانم گفت باز تو اومدی حرف اون متعاد گوش کردی دیونه شدیا اونم خالش خوب نبود ی چیزی گفت حالش خوب نیست بابا
بابام تو فکر بود جوابش نمیدادم اینم از اینور
داشتم ادامه مینوشتم نتم تموم شد اصلا حرف جمله بنیدم یادم رفت🤣
خلاصه نسرین برگشت گفت من میگم آدمایی ک درون گرا هستن با آدمایی مجازی خیلی سریع اوکی میشن
منم گفتم اصلا اینجوری نیست خودم انتخاب میکنم با کی حرف بزنم با هر کسی راحت نیستم
هر کسی دوس دارم باهاش حرف میزنم
درد دل میکنم
آدمایی درون گرا اصلا اینجوری نیستن
بابا
مثلا من خودم انتخاب
:/ همه جملاتم تو پست قبلی بهتر بود حواسم پرت شد یادم رفت
داشتم ادامه مینوشتم نتم تموم شد اصلا حرف جمله بنیدم یادم رفت🤣
خلاصه نسرین برگشت گفت من میگم آدمایی ک درون گرا هستن با آدمایی مجازی خیلی سریع اوکی میشن
منم گفتم اصلا اینجوری نیست خودم انتخاب میکنم با کی حرف بزنم با هر کسی راحت نیستم
هر کسی دوس دارم باهاش حرف میزنم
درد دل میکنم
آدمایی درون گرا اصلا اینجوری نیستن
بابا
مثلا من خودم انتخاب میکنم کجا شر شیطون باشم کجا بخندم بلند کجا پیش کی :/ پس اینجوری نگین
:/ همه جملاتم تو پست قبلی بهتر بود حواسم پرت شد یادم رفت