وای 😄
صبی رفته بودم خونه مادر بزرگم که مامان بزرگمو ببینم خیلی وقته ندیدمش دلم براش تنگ شد نمیتونه بیاد 😍
وای خدایا چیشد😄این عموم ۳تا پسر داره خو بچه اخریش ۷سالشه خو داشتم با مامان بزرگمو زن عمو حرف می زدیم تو بحر حرف بودیم ی هو ی چیزی دیدم تو بغلم افتاد من جیغ داد هواااااااا از جا ۱۰۰ کلیو متر اونور تر رفتم 😄😄🤦♀️😄وای خدایا چنان اشکم میرختم از ترسم ک حد نداشت این پسر عموم کوچکه😐بلدرچین داره انداختش
این میدونست از قبل ک من میترسم🙄☹😐همش تقصیر داداششه🤨😏ولی قلبم درد گرفت بیچاره بلدر چینه گناه داره ترسیدیم چیزیش بشه طفلی😕چنان میخندید انقدر افتادم دنبالش وقتی گیر اودرمش دلم نیمود چیزی بگمش ولی زن عموم جا من ی پس گردنی زدش😀😀😂😂من مخالفم اقا بچه رو نباید زد
باید باهاش رفیق بود اینجور بچه ازت دور میشه اونوقت ممنکه با کسی رفیق بشه ک رفیق درستی نباشه🤔درس گفتم دیگ😎حالا این هیچی گفت میخام بیام خونتون دلم برا محمد تنگ شده (منظورش داداشمه که خونمون بود)
گفتمش حله بریم ما هم رفتیم از بس میخندیدیم
تو مسیر فقط یادم اومد شاتپ پوست هندونه😐😑🍉که یک ادم بی فرهنگ انداخته روی زمین تو کوچه رو ندیدیم و من شاتپ افتادم
تو خدا راحت باشین با سر اومدم زمین😄یعنی بچه عموم بیهوش شد اونجا خودم ب زور حلو خودمو گرفتم وای خدایا چی شد 😄
وای خیلی خستم☹😐
