بچگی


بچه که بودم،
از همان اول برای خودم ده ها آرزو چیدم،
آرزوی اینکه یک روز بزرگ ترین خانه ی بستنیِ
دنیا را داشته باشم،
آرزو داشتم که قشنگ ترین ماشینِ دنیارا بخرم،
میخواستم همان دکتری باشم که حالِ پدر و مادرم را
برای همیشه خوب نگه دارم،
بزرگ تر که شدم،
وقتی که همه ی این آرزوها را کنار هم 
سخت و نرسیدنی دیدم،
آینده ام را با یک ماشینِ خوب و یک خانه ی بزرگ نوشتم
و خوشبختی ام را کنارِ همینها خلاصه کردم؛
گذشت و به سنِ تجربه رسیدم،
به سنی رسیدم که روز به روز اتفاقاتِ زندگی ام
باورم را نسبت به خوشبختی عوض میکرد؛
"نا آرامی" و "بهم ریختنِ" هر روز،
مرا از همه ی آرزوهای ریز و درشتم دور تر میکرد،
حاضر بودم دنیا را به هم بریزم و
به آرامشِ دنیای بچگی برسم؛
بزرگ تر شدم،
و لای تمام تجربه های زندگی ام
فقط و فقط گشتم برای "آرام" بودن،
تجربه کردم و دیدم
که هر چه درگیر خواسته های خودم باشم
بیزار میشوم از زندگی کردنی که
توی دقایقش آرامش نریخته؛
تصمیم گرفتم توی هر بُرهه ای که هستم،
برای خودم و تمامِ آدم های زندگی ام چیز جز
"حالِ خوب" آرزو نکنم،
تجربه کردم و با قلب خودم دیدم،
که هیچ چیز ارزشِ بهم ریختن حال خوبمان را ندارد،
که آرامش،ناب ترین حس دنیاست،
که ما خوشبخت ترینیم
اگر "آرامشِ امنِ کسی باشیم"!
از آرزهات که دوست داشتی برسی برام بنویس نویسنده #محمد ارجمند
👇👇👇👇👇