خیلی وقت....

خیلی وقت بود آنقدر عصبی نشده بودم ...

تا حالا نشده بود سر سفره غذا بلند شم

​​​​اونم با اعصابانیت شدید

تا الان نفس نفس میزنم

اومدم تو اتاقم ...گفته بودم اتاقم ک تو حیاطه

آنقدر هوا گرمه

چقدر بده یکی کنارت باشه هی اذیتتت کنه هی گریه کنی هیچ غلطی نتونی بکنی

من میدونم دردش چیه

میگه بیا برو گوشواره اتو بفروش من همچین کاری نمیکنم ....

مگ من دیونم

اون موقعی ک میخاستم پشت پناهم باشی نبودی خودم ب تنهایی از پس

خودم بر اومدم

چقدر بده این همه اذیت شدن:(

خدایا چقدر صبر چقدر تحمل